نامه سر گشاده به ...

فرزند عزیزم !

قرآن کریم پیام روشن الهی و بهترین هدیه خدا به ماست . این کتاب عزیز ، نجات بخش انسان و هدایت کننده او به راستی و رستگاری است .

     خدا را سپاس که در مرحله ی جدیدی از زندگی خود ، می توانی قرآن این مصحف شریف را بخوانی ؛ این امر زمینه ی انس و استفاده بیش تر تو را با قرآن کریم فراهم می آورد . شایسته است این کتاب ارزشمند را همیشه پاکیزه و با احترام نگه داری کنی و با دقّت و علاقه در امور زیر کوشا باشی :

1-      هر روز حداقل یک صفه از قرآن کریم را بخوان و هنگام تلاوت آن با وضو باش .

2-      به تدریج معنای عبارات و آیات ساده ی قرآن را درک کن .

3-      در معنای آیات دقّت و تدبر بنمای .

4-      تا آن جا که می توانی به آن چه از قرآن می آموزی عمل کن .

   امید آن دارم که با انجام این امور ، سواد قرآنی خود را ارتقاء بخشیده و توفیق انس و ارتباط دائمی با قرآن کریم را به دست آوری ، در این صورت با قرار گرفتن قرآن در دست و دلت چشم انداز زندگی تان بسی روشن و امید بخش شده و از سعادت دنیا و آخرت برخوردار خواهی شد .

                                                                                          دوستدار خوشبختی ات پدرت

بهار پر ترانه

کودکی که تازه دیده باز می کند ،

یک جوانه است .

گونه های خوشتر از شکوفه اش،

چلچراغ تابناک خانه است ،

خنده اش بهار پر ترانه است ،

     امروز 17 فروردین خانواده ما ، به میمنت و مبارکی صاحب نور دیده دیگری شده اند . خواهر ارشدم برای اولین با در روز 17 فروردین 90 برای خود عنوان و لقب « مادر بزرگ » را دست و پا کرده است .

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن           مقدمش یارب مبارک باد بر سرو و سمن

نوروز نامه 90

هر کجا کوچ دهد دست طبیعت ما را                       این دل ماست که پیوسته زهم یاد کند

الان چند سالی است که آقای  نصیری در ایام عید با خانواده سری به ما می زنند . دیگر برایمان عادت شده است ، هر سال بعد از روزهای آغازین سال جدید منتظر تماس و دیدار آن ها هستیم .اما امسال با سال های پیش متفاوت تر بود ! چرا که با هم تصمیم گرفتیم به فیروز آباد برویم . مدت ها بود که آقای قادری را ندیده بودم . به فیروزآباد می رفتیم تا دوست دیرینه خود را ببینیم و تداعی خاطرات تلخ و شیرین دوران کاری در مرودشت را بنماییم .

      ... در روز 7 فروردین نصیری تلفنی گفتند که می آیند . همه جا را آب و جارو زدیم . منتظر قدوم نصیری با خانواده اش شد ه بودیم . محمد صادق با محمد صادق سال 76 کلی فرق کرده بود . یادم می اید زمانی که 8 ماهه بود قادری آن را با لباسش به دیوار بر میخی آویزان می نمود . نگاه های ملتمسش می گفت که من را پایین بیاورید . حالا کلاس اول راهنمایی است . خواهری دو ساله نیز به نام شمیم دارد .

       یوسف با خانواده آمد . عصر همان روز به طرف فیروز آباد حرکت کردیم . صدای اذان مغرب را از گلدسته های شهر فیروز آباد می شنیدیم که در منزل پدر قادری بودیم . بعد از تبریک سال نو و گفتگو های پراکنده به خانه حجت ( قادری ) رفتیم .

حجت نیز دو دختر ده ساله و یکساله و یک پسر به نام حسین که 4 سال داشت دارد . شمیم با حسین مرتب سر اسباب بازی ها دعوا داشتند . فریادهای کودکانه شمیم برای تصاحب وسایل بازی دیدنی بود .

  طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود که فردایش به فراشبند ، به زیارت امامزاده حسین معروف به آقا شهید برویم . وصف کرامات و بزرگواریش را شنیده بودم .از مدت ها پیش دوست داشتم به زیارت این امامزاده واجب الاحترام بروم .

  مرقد این امامزاده در بین کوه ها ی نزدیک به فراشبند است . شجره نامه اش را که مطالعه کردم ؛ گویا فرزند بزرگ امامزاده سید علاءالدین حسین واقع در شیراز است .

      نوروز 90 با حضور در کنار خانواده قادری و نصیری در کنار بارگاه امامزاده آقام شهید را فراموش نخواهم کرد .